close
چت روم
داستان های اموزتده

    • تبلیغات شما در اینجا با قیمت مناسب تبلیغات شما دراینجا با قیمت مناسب
  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    تبلیغات شما در اینجا با ماهانه 10000هزار تومان ده هزار تومان


    محل تبليغات شما


    محل تبليغات شما


    محل تبليغات شما


    محل تبليغات شما


    محل تبليغات شما


    آخرین ارسال های انجمن
    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 105 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:58 |

      استخر

     

              مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا 
              اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
              شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه 
              روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
              مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون 
              استخر شيرجه برود.
              ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي 
              تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و 
              چراغ را روشن كرد.
              آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

           
            قدرت کلمات 
                چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل 
                چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی 
                دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی 
                میمیرید ..
                ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که 
                از گودال بیرون آیند ..اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست 
                از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد..
                بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و 
                مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت 
                ..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان 
                بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ...
                وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟ 
                معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران 
                وی را تشویق میکنند . 

      شمع فرشته 
             مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي 
            داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي 
            اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي 
            بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد . 
            پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي 
            رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند 
            ولي موفق نشدند . 
            شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك 
            در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند . 
            هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي 
            جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر 
            فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ، 
            چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟ 
            دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن 
            را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم . 
            پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد . 
            كتاب « نشان لياقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده 
             

      كفش هاي طلايي 
                تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه 
                كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي 
                پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم . 
                جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند . 
                پسرك لابس مندرسي بر تن داشت ، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در 
                دستهايش مي فشرد . 
                لباس هاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در 
                دست داشت . وقتي به صندوق رسيديم ، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان 
                گذاشت . چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد 
                . 
                صندوقدار قيمت كفشها را گفت :«  6 دلار » . 
                پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت . 
                بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم بايد كفشها را بگذاري سر جايش 
                ... » 
                دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت : « نه !نه! پس 
                مامان تو بهشت با چي راه بره ؟ »
                پسرك جواب داد : « گريه نكن ، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در 
                بياوريم . » 
                من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم و به 
                صندوقدار دادم . 
                دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت : « متشكرم 
                خانم ... متشكرم خانم » 
                به طرفش خم شدم و پرسيدم : «منظورت چي بود كه گفتي : پس مامان تو بهشت 
                با چي راه بره ؟ »
                پسرك جواب داد : « مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از 
                عيد كريسمس به بهشت بره ؟ » 
                دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است ، 
                به نظر شما اگه مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه 
                ، خوشگل نمي شه ؟ » 
                چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم ، گفتم 
                : « چرا عزيزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو 
                بهشت خيلي قشنگ ميشه ! » 
            كتاب « نشان لياقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده 



    برچسب ها : NHSJHK , داستان اموزنده , داستان کوتاه , چند داستان اموزنده , داستان اموزندهی زیبا ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 113 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:51 |

    قدرت انديشه

     

    * پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

     

    پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

     

    "پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.

     

    دوستدار تو پدر".

     

    *طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

     

    *ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟*

     

    *پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".*

     

    نکته:

    *در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت.*

     

     

    * قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم*

     

    *ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

     

    وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.*

     

    *وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند.همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميکند.

     

    پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسکين مي يابد.*

     

    *مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟  مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعکس اين ارزانترين نسخه اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام.*

     

    *براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.

     

    براي اين کار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت ميتواني دنيا را به کام خود درآوري.*

     

    نکته:

    *تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير ديدگاه و يا نگرش ما ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.*



    برچسب ها : دو داستان آموزنده , NHSJHK HL , CKNI , داستان اموزنده , داستان زیبا , داستان اموزنده دو تا , داستان های.. ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 121 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:44 |

    هرگز در زندگی این دو را ابراز نکنید

    نخست، آنچه نیستید

    و

    دوم ، همه آنچه هستید!

     

     

    *****

     

    تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم

    دیدن آنچه که همه میبینند هنر نیست!

     

     

    *****

     

    بهترین آیینه وجدان توست...

    آگاه و بیدار باش...

     

    *****

     

    خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست!!!

    لحن بعضی ها، زمستونیه...

     

    *****

     

    آبی باش مثل آسمان

    تا عمری به هوای تو

    "سر به هوا باشم"

     

    *****

     

    خدایا

    به خوبان جهان عزت داده ای و به بدان ثروت...

    نکند ما به تماشای جهان آمده ایم؟؟

     

    *****

     

    خدایا

    مارو ببخش که در کار خیر

    یا "جار"  زدیم...

    یا "جا"  زدیم...

     

    *****

     

    عمری گذشت تا باورمان شد

    آنچه را باد برد...

    خودمان بودیم...

     

    *****

     

    ثبت احوال در شناسنامه ام

    همه چیز را ثبت کرده

    جز احوالم...

     

    *****

     

    نه صدایش را نازک کرده بود

    نه دستانش را آردی...

    از کجا باید به گرگ بودنش شک میکردم؟؟

     

    *****

     

    چه خوشبختی بزرگی است...

    بدبختی های کوچک!

     

    *****

     

    گاه لازم است که انسان

    دیدگان خود را ببندد

    زیرا اغلب خود را به نابینایی زدن نیز

    نوعی خوشبختی است...

     

    *****

    بیش از حد عاقل بودن...

    کار عاقلانه ای نیست!

     

    *****

     

    جسم ما باغی است

    که اراده

    باغبان آن است

     

    *****

     

    اگر درد داری تحمل کن

    روی هم که تلنبار شد

    دیگر نمیفهمی کدام درد از کجاست

    کم کم خودش بی حس میشود!!

     

    *****

     

    روزگاریست که شیطان فریاد میزند

    آدمی پیدا کنید، سجده خواهم کرد!

     

    *****

     

     

    کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره؟”

    و تو جواب میدی “خوبم!”

    کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:

    “میدونم خوب نیستی…”

     

    *****

     

    راز این هستی چیست؟

    ما چرا آمده ایم؟

    کار ما نیست گذر از هستی

    گذر از آدم ها

    کار ما شاید

    پر کردن تنهایی یک دل تنها باشد

     

    *****

     

    یادم نرود که: من تنها هستم... اما تنها من نیستم که تنها هستم!

     

    *****

     

    خدایا!

    من دلم قرصه!

    کسی غیر از تو با من نیست

    خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست

    کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته

    یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته

    فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم

    که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم

    خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن

    شنیدم گرمه آغوشت

    اگه میشه منم جا کن...



    برچسب ها : مطالب اموزنده , داستان , داستان کاما اموزنده , فقط اموزنده , داستان مطلاب اموزنده , داستان های زیبا , اموزنده ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 199 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:41 |

    نتیجه گیری هاش جالبه نه...؟!

    گویند در زمانی نه چندان دور  یه پسر بچه مثبت به ظاهر درسخوان که تا حالا یه GF نداشته (یعنی هیچ 

    دختری نخواسته باهاش دوست بشه) که با سلام و صلوات فراوان برای تحصیل فلسفه به خارج رفته بود بعد از 

    اخذ مدرک لیسانس برای دیدار پدر مادرش به شهرشان برگشت تو خونه خودش طوری گرفته بود که انگار فوق 

    پروفسری گرفته باشه یه شب باباش سر شام پدرش ازش پرسید «پسرم ما بالاخره نفهمیدیم این فلسفه 

    فلسفه که میگی یعنی چی و به چه دردی می خوره» پسر Oskole داستان ما کراواتش را روی سینه جابجا 

    کرد و گفت «پدر جان درک این مسئله برای شما که سواد ندارید سخت است اما من سعی میکنم که با یک 

    مثال فلسفه را برای شما توضیح دهم» بعد پرسید «پدر جان در این سفره چند جوجه است؟»   پدر با تعجب 

    جواب داد «معلومه دو تا» پسر گفت «ولی فلسفه ثابت میکند این جا 3 تا جوجه است» پدر گفت «جل الخالق 

    ! چطوری؟» پسر با اشاره به جوجه ها گفت«این یکی  آن هم دوتا » پدر لبخندی زد گفت «چه قدر جالب پس 

    فلسفه این است تازه باعث صرفه جوی هم می شود » بعد یکی از جوجه هارا به طرف خودش کشید و دیگری 

    را در بشقابی به همسرش داد و سپس به پسرش گفت«خیلی خوب شد این دو تا جوجه سهم ما و سومی 

    رو هم طبق فلسفه خودت سهم تو نوش جانت »


    از این حکایت  نتیجه میگیریم

    1- با فلسفه فلسفه کردن شکم آدم سیر نمیشود

    2- فلسفه بد نیست ولی احترام به پدر و مادر واجب تر است

    3- حتی اگه بالا ترین مقام علمی رو داشتین یعنی فوق پروفوسور بودین هنوزم بچه پدر مادرتونین

    4- ما اصلا قصد توهین به تنها علمی تو دنیا که اگه وجود نداشت اتفاق زیادی نمی افتاد (فلسفه) رو نداشتیم


    برچسب ها : داستان اموزنده , داستان.. , داستان فلسفه , داستان درس , داستان اموزنده ی زیبا ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 113 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:41 |

    چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها
    افراد زیادی اونجا نبودن، 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود

    ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.

    به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده، خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم، اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

    خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف، از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه.

    دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش، به محض اینکه برگشت من رو شناخت، یه ذره رنگ و روش پرید، اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم، ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده، همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت، داداش او جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم.

    دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت .... اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن، پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم، پیر مرده در جوابش گفت، ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود، من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده.

    همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین، پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد، پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار.

    من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت، تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم، رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن، بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.

    ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم، گفت داداشمی، پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم، این و گفت و رفت.

    یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم، واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.



    برچسب ها : مطالب اموزنده , راسته که خداوند از روح خود در بدن انسان دمیده , داستانا موزنده , داستان های کوتاه , داستان اموزنده ی زیبا , داستان ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 126 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:38 |

    دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
    آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
    ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
    او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
    دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند...»

    دوستان عزیز نظر یادتون نره!!نیشخند

     



    برچسب ها : داستان , داستان اموزنده , داستان کفش , داستان جعبه کفش , داستان.... ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 148 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:35 |

    دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
    آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
    ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
    او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
    دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند...»

    دوستان عزیز نظر یادتون نره!!نیشخند

     



    برچسب ها : داستان اموزنده , داستان دوستی , داستان اموزنده دوستی , داستان , NHSJHK N , SJD , NHSJHK , داستان های زیبا ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 87 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:28 |

    سلام عیدتون مبارک!!

    چند تا از دوستان درخواست کردن که راهی باشه برای اینکه خودشون هم داستان بذارن برای وبلاگ..ما هم از اونجایی که شما رو خیلی دوست داریم تصمیم گرفتیم هرچه سریعتر اقدام کنیم..

    داستان های جدید،داستان هایی که خودتون نوشتید و... رو با نام خودتون تو وبلاگ میذاریم...لبخند

    داستان ها رو با ذکر نام به ایمیلم بفرستیـــد:بغل

    VAHID72742GMAUL.COM

     

    ZAHRANEKZAD@YAHOO.COM

     

    اگرم  ایمیل ندارید میتونی در نظرات این پست بفرستید 

    با تشکر مدیر وبلاگ BIA2DAL.ROZBLOG.COM



    برچسب ها : ارسال داستان اموزنده , قرار دادن داستان شما در وبلک , وبلاگ , ارسال داستان های شما , داستان شما در سایت , داستان های خود را در وبلاگ قرار دهید , چگونه داستان های خود را در سایت قرار دهید؟ , و...... ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 82 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:27 |

    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

    مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

    او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

    در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.

    همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

    مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟؟

    مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

    ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید...

    من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم...

     نتیجه اخلاقی داستان:

    کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجهه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد...

    سلامی گرم به دوستان عزیز..امیدوارم هرجا که هستید سلامت و موفق باشید..ببخشید اگه دوباره رفتم و بعد از دو ماه برگشتم..از دوستانی که در این مدت با نظراتشون منو مصمم به ادامه این کار کردند یه دنیا ممنون!

     

    ببخشید که نظرات زیاد بود و نتونستم درست و حسابی جواب بدم ولی سعی کردم نظرات همه دوستان را هرچند کوتاه جواب بدم..

     

    این خبر رو هم خدمت دوستان عزیز بدم که وبلاگ حکمت98 با محوریت "درسهایی از نهج البلاغه" شروع به کار کرد.دوستانی که این وبلاگ رو لینک کردن حتما عنوان لینک رو به "درسهایی از نهج البلاغه" تغییر بدن.از دوستان عزیز و صاحب نظران خواهش میکنم که به وبلاگ من سری بزنند و منو راهنمایی کنند..

     




    برچسب ها : داستان , داستان اموزنده , داستان شیطانو.. , داستان شیطان و... , داستان اموزنده زیبا , و... ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    درباره : داستان های اموزتده ,
    بازدید : 85 | تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 زمان : 21:22 |

    تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!

     

    نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم

     

    بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم

     

    فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم ! فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه...فقط نگاه...



    برچسب ها : داستان اموزنده , دانلود داستان اموزنده , داستان اموزنده ی زیبا , داستان , داستان دختر , لواشک فروش , بهترین داستان ها , داستان های ... ,
    نویسنده : عرفان | نظرات ()

    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 2
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 32

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 245
      کل نظرات : 3

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 72 نفر
    • باردید دیروز : 245 نفر
    • بازدید هفته : 493 نفر
    • بازدید ماه : 771 نفر
    • بازدید سال : 771 نفر
    • بازدید کلی : 771 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 0 نفر

    درباره سایت

      با سلام خدمت شما بازدید کننده ی محترم لطفا برای حمایت از ما عضو شوید --->
    نظرسنجی
      ايا از اين وبلاگ راضي هستيد ؟





      طرفدار کدام تیم هستید؟{میتوانید چند تا را انتخواب کنید}؟











    کدهای اختصاصی
    آرشیو
    تبلیغات متنی

    Online User